تبليغاتX
انتظار

براي مشاهده تمام صفحه تصوير دكمه موشواره را فشار دهيد.


طلوع میکند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم میپرد نشانه ی چیست

شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

کسی که نقطه ی آغاز هرچه پرواز است

تویی که در سفر عشق خط پایانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی

(زنده یاد قیصر امین پور)

 

+ نوشته شده در  87/06/25ساعت 12:24  توسط وهاب مرادي  | 

 

 

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خويشم

چون زلف تو سرگرم پريشانی خويشم

در بزم وصال تو نگويم ز كم و بيش

چون آينه خو كرده به حيرانی خويشم

لب باز نكردم به خروشی و فغانی

من محرم راز دل طوفانی خويشم

يک چند پشيمان شدم از رندی و مستی

عمريست پشيمان ز پشيمانی خويشم

از شوق شکر خند لبش جان نسپردم

شرمنده جانان ز گرانجانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر

افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند امين، بسته دنيا نيم اما

دلبسته ياران خراسانی خويشم

        (مقام معظم رهبری)

 

+ نوشته شده در  87/06/19ساعت 13:40  توسط وهاب مرادي  | 

 

دلم قـــــــرار نمــيگـيرد از فغان؛ بی تـو

سـپندوار ز کف داده ام عنــــان؛ بی تو

ز تلخـکــامی دوران دلـــــم نشد فــارغ

ز جــام عيش لبی تـرنکرد جان؛ بی تو

چـون آسـمان مـه آلـوده ام ز دلتنــــــگی

پر است سينه ام از انـدوه گران؛ بی تو

نســــــيم صبح نمی آورد تـرانه ی شـوق

سر بهــــار ندارنـد بلبـــــــلان؛ بی تو

لـب از حکـــايت شب های تـــار می بندم

اگر امان دهدم چشم خون فشان؛ بی تو

چون شمع کشته ندارم شراره ای به زبان

نمی زند سخنم آتشـــی به جان؛ بی تو

ز بی دلی و خمــوشی چو نقـش تصــويرم

نمی گشــايدم از بيخــودی؛ زبان؛ بی تو

از آن زمان که فروزان شدم ز پرتوعشق

چو ذره ام به تکــا پوی جـاودان؛ بی تو

عقــــــيق صـبـر به زير زبــان تـشــنه نهم

چو يادم آيد از آن شــکـرين دهان؛ بی تو

گزاره ی غـم دل را مــــگر کنـم چو(امـين)

جـدا ز خلـق به محراب جمکـران؛ بی تو

(امام خامنه ای "حفظله")

+ نوشته شده در  87/06/19ساعت 13:6  توسط وهاب مرادي  | 

 

ای که بوي باران شکفته در هوايت


ياد از آن بهاران که شد خزان به پايت


شد خزان به پايت بهار باور من


سايه بان مهرت نمانده بر سر من


جز غمت ندارم به حال دل، گواهی


ای که نور چشمم در اين شب سياهی


چشم من به راهت هميشه تا بيايی


باغ من بهارم بهشت من کجايی


جان من کجايی کجايی که بی تو دل شکسته ام


سر به زانوی غم نهادم به گوشه ای نشسته ام


آتشم به جان وخموشم چوناي مانده از نوا


مانده با نگاهی، به راهی، که ميرود به ناکجا...


ای گل آشنا بی قرارم بيا


واي ازاين غم جدايی...
                                (مرحوم قيصر‏امين‏پور)

+ نوشته شده در  87/06/13ساعت 20:8  توسط وهاب مرادي  | 

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید


دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم


می‌روم بار دگر مستم کند
بی‌سر و بی‌پا و بی‌دستم کند


می‌روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم


هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را


با همه‌ی لفظ خوش آوایی
در به در کوچه‌ی تنهاییم


ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پر شورتر


کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی


کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی


هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت


نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خط امان من است


ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب


پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم


ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما...

                            (زنده یاد حاج محمدرصا آقاسی)

                                         (شادی روحش صلوات)

 

+ نوشته شده در  87/06/13ساعت 19:26  توسط وهاب مرادي  |